تبلیغات
آسمون - شهر را گویی نفس در سینه پنهان است(فریدون مشیری)

آسمون

زنده یاد فریدون مشیری

در کجای این فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟
شهر را گویی نفس در سینه پنهان است
شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد
آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است
روی  این مرداب یک جنبنده پیدا نیست
آفتاب از اینهمه دلمردگی ها رویگردان است
بال پرواز زمان بسته است
هر صدائی را زبان بسته است
زندگی سر در گریبان است

ای قناریهای شیرین کار
آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار 
ای خروشان موجهای مست
آفتاب قصه هاتان گرم
چشمه ی آوازتان تا جاودان جوشان
شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست
زیستن را در چنین آلودگیها زاد و برگش نیست

ای تپشهای دل بی تاب من
ای سرود بیگناهیها
ای تمناهای سرکش
ای غریو تشنگی ها
در کجای این ملال آباد
من سرودم را کنم فریاد؟
در کجای این فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟


نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت 1391 ساعت 04:56 ب.ظ توسط hadiseh نظرات |


آخرین مطالب
» انتخاب
» مردودممم
» و پیامی در راه
» شمارش معکوس
» چمن چینی
» خدا...
» زندگی 0و1
» زندگی
» شاید...
» دوشیزه ماه
» END or ILY
» اشتباه
» می دانی؟!
» با چراغ گرد شهر
» جز حضور تو

Design By : LoxTheme.com